ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
18
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
وقتى عبد الرحمان رسيد كه آنان كشته شده بودند . او معاويه را گفت : از چه وقت حلم ابو سفيان را از دست دادهاى ؟ گفت از آن وقت كه حليمان قوم من چون تو از من كناره جستند . پسر سميه مرا بر اين كار واداشت و سخن او در من مؤثر افتاد . عايشه از كشته شدن حجر غمگين شد و همواره از او به نيكى ياد مىكرد . نيز در باب كشته شدن حجر گفتهاند كه : زياد ، در نماز جمعه روزى ، خطبه را به درازا كشانيد و نماز را به تأخير انداخت . حجر اين كار را ناخوش داشت و بانگ زد كه : « الصلاة » ولى زياد به او ننگريست . حجر كه از فوت شدن نماز مىترسيد ، كفى ريگ برداشت و به جانب او افكند و براى نماز بر پاى ايستاد . مردم نيز با او برخاستند . زياد بترسيد و از منبر فرود آمد و به نماز ايستاد . آنگاه به معاويه نامه نوشت . ماجرى در نظر او عظيم آمد . معاويه نامهاى نوشت كه حجر را دست بسته و در زنجير نزد او فرستد و كسى را فرستاد تا او را دستگير كند . زياد او را دستگير كرده نزد معاويه فرستاد . چون معاويه چشمش به او افتاد ، فرمان داد به قتلش آورند . حجر به هنگام مرگ دو ركعت نماز گزارد . و كسانى را از قومش كه حاضر بودند ، وصيت كرد كه غفل و زنجير از او باز نكنند و خون از او نشويند . گفت : من فردا در راه معاويه راه ، خواهم ديد . بدين حال گردنش را بزدند . عايشه از معاويه پرسيد كه در باب حجر حلمت به كجا رفت ؟ گفت : كسى نبود كه مرا راه بنمايد . زياد ، ربيع بن زياد الحارثى را در سال 51 ، بعد از هلاكت حكم [ 1 ] بن عمرو الغفارى حكومت خراسان داد و همراه او پنجاه هزار تن از سپاهيان بصره و كوفه را به سردارى بريدة بن الحصيب و ابو برزة الاسلمى از صحابه ، نيز بفرستاد . او به جنگ مردم بلخ رفت و بلخ را به صلح بگشود . بلخيان پس از آن كه با احنف [ 2 ] بن قيس صلح كرده بودند ، اينك پيمان شكسته بودند . ربيع آنگاه به قهستان لشكر كشيد و با مردم آن ديار جنگ در پيوست و از تركانى كه در آن نواحى بودند ، كشتار بسيار كرد . و از آن ميان كسى جز نيزك [ 3 ] طرخان ، هيچ كس نتوانست بگريزد . او را نيز قتيبة بن مسلم در ايام حكومتش به قتل آورد . چون خبر كشته شدن حجر در خراسان به ربيع بن زياد رسيد ، از آن خشمگين شد و گفت : از اين پس عرب را دستگير خواهند كرد و به حبس خواهند افكند و آنگاه خواهند كشت . اگر به هنگام كشتن او زبان به اعتراض گشوده بودند ، جان خويش مىرهانيدند اما آن را تأييد كردند و خوارى را نصيب خود ساختند . و چند روز ديگر چون نماز جمعه را به پايان آورد ، مردم را گفت كه من از زندگى ملول شدهام ، دعا مىكنم شما آمين گوئيد . پس دست به دعا برداشت و گفت : بار خدايا اگر به درگاه تو كار نيكى انجام دادهام بر فور جان مرا
--> [ ( 1 ) ] حسن . [ ( 2 ) ] احمق . [ ( 3 ) ] قيزل .